محمد بن حسين البيهقي

1031

تاريخ بيهقى ( فارسي )

ص 913 ( 1 ) - گوش رضا : سمع خشنودى و قبول ، تشبيه صريح ( 2 ) - مثله : بضم اول و سكون دوم بريدن اعضاى بدن ( 3 ) - حرم : بضم اول و فتح دوم جمع حرمه ( حرمت بضم اول و سكون دوم ) بمعنى پردگى و مستور و عفيف ، صفت زنان ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 63 شمارهء ( 7 ) ( 4 ) - بحلال داشتن : همانا حلال و مباح شمردن ، باى اول مصدر براى تأكيد است ( 5 ) - بدا قوما كه ماييم : ما چه گروه يا قوم بدى همانا مىباشيم ، افزودن الف در آخر صفت براى تكثير و مبالغه در وصف است و « كه » براى تأكيد ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 49 شمارهء ( 15 ) ( 6 ) - شريعت : بفتح اول و كسر دوم راه راست روشن يعنى دين حق ( 7 ) - دولت و ملت : ملك و دين يا حكومت و مذهب ؛ در اينجا اشارتى است به گفتهء معروف اردشير - بابكان « الدين و الملك توأمان » ، فردوسى فرمايد : بود دين و شاهى چو تن با روان * بدين هر دوان پاى دارد جهان چو دين را بود پادشا پاسبان * تو اين هر دو را جز برادر مخوان ( ص 248 جلد يكم امثال و حكم دهخدا ) ( 8 ) - بيازرده است : رنجيده است ( 9 ) - حضرت بزرگ : درگاه عظيم ( 10 ) - كار بدان حضرت . . . دارد : كار يا معامله با درگاه خدا . . . دارد ، سعدى فرمايد : نگفته ندارد كسى با تو كار * و ليكن چو گفتى دليلش بيار ( 11 ) - نشناسم : ندانم ( 12 ) - پيش گيرد : آغاز كند ( 13 ) - فراخ سخنى : بىپروا گفتن ( 14 ) - بينند : شايد بيند ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) - نيز امكان دارد به رعايت احترام پادشاه فعل را جمع آورده است يا آنكه « بينند » بجاى « ديده شود » به كار رفته است ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 215 شمارهء ( 14 ) ( 15 ) - مىگويى : فعل مضارع اخبارى است كه به رعايت حال مخاطب و دلجويى ازو بجاى « مىگوى » امر مؤكد به كار رفته است ص 914 ( 1 ) - آن سخنان . . . ياد آورده : آن سخنها را ياد كرده بودند ، جملهء حاليه بحذف « بودند » ( 2 ) - حاكم بو نصر مطوعى زوزنى : قاضى يا قاضى لشكر بو نصر مطوعى از اهل زوزن خراسان - مطوعى صفت از مطوعه ؛ مطوعه آنها كه بطوع جهاد كنند بىآنكه واجب گردد برايشان و منه قوله تعالى الَّذِينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِينَ فاصله متطوعين فادغم التاء فى الطاء ( نقل از منتهى الارب ) بنابراين مطوع بضم اول و تشديد دوم مفتوح و تشديد سوم مكسور اسم فاعل است از تطوع مصدر باب تفعل بمعنى بجا آوردن چيزى كه فريضه نباشد ( 3 ) - محمد - عرابى : از سالاران معروف محمود است و درين كتاب بارها نامش آمده است ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 492 ( 4 ) - شغل عرب : كار سپاهيان عرب‌نژاد غزنوى ( 5 ) - به گردن او كرده : بر عهدهء او گذاشته بود ، جملهء حاليه بحذف « بود »